داستان آخرین روز فندق بودن آیلایی
خانم کوچولوی مامان کم کم صدای پای تولدت به گوش می رسه چه زود این دوسال گذشت مثل برق و باد حالا تمامی اون اتفاقات مثل یک فیلم تو ذهنم دارن حرکت می کنند
درست در چنین روزی حدود ١٢ ظهربود که مامانی به همراه بابایی برای آخرین چکاب وضعیت فندق به سونوگرافی رفتند و دکتر گفت که هم حرکات نی نی کم شده و هم بند تاف به گردنش افتاده ما هم سریع خودمون رو به مطب خانم دکتر رسوندیم خانم دکتر در حال خارج شدن از مطب بودند که دوباره برگشتند داخل بعد از دیدن سونو گرافی گفتند فردا صبح ساعت ٧ برا عمل آماده شو . هر چی مامانی اصرار کرد تا چند روزی برا زایمان طبیعی صبر کنند خانم دکتر گفتند مامانی باید کنرل کنه اگه خطر ناک تر بشه حتی شاید همین امشب هم عمل انجام بشه . بعد هم مامانی وبابایی با هزار فکر به خونه ماماما اومدن و قضیه رو گفتند همه شوکه شده بودند چون حدود ١٠ روز بعد منتظر اومدن فندق کوچولو بودند.شب بابایی با مسئول بانک خون بند ناف تماس گرفت و گفت فردا صبح عمل انجام خواهد شد . و فقط ماماما و عمه سارا از قضیه مطلع بودند. بالاخره اون شب هم مثل تمام شبها سپری شد ....
بقیه در پست بعدی 
توضیح : فندق اسمی بود که مامانی برای دوره جنینی خانم کوچولو انتخاب کرده بود


داستان آخرین روز فندق بودن آیلایی
